تبلیغات
دریـــــچــــــهـــــ یـــــ ذهـــــنـــــ مــــــنـــــ
منوی اصلی
دریـــــچــــــهـــــ یـــــ ذهـــــنـــــ مــــــنـــــ
بگذار افکارت پر و بال بگیرند .....خودت برای خودت قفس نساز!
  • اگر خدا بخواهد،حسش که بیاید،انگشتانم بر روی صفحه کیبورد خواهد لغزید و چیزهایی خواهم نوشت که صرفا تراوشات ذهنی بنده میباشند و نه بیشتر...!
    خواننده های گلم برای تماس با من از "منوی اصلی" در سمت راست صفحه،گزینه ی "تماس با ما" را انتخاب کنید
    و برای گذاشتن لینک از گزینه ی ارسال لینک در سمت چپ استفاده کنید
    نظراتتان از هر چیزی برایم باارزش تر است
    آخرین ویرایش: جمعه 15 تیر 1397 05:51 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • کتاب 11 دقیقه از پائولو خیلی خوب نشون داد که انجام دادن یکسری از رفتار ها که ممکن است در زمان حال به نظر خطایی جزیی باشد و بی اهمیت تلقی شود در بلند مدت اهسته اما پیوسته راه زندگی را تغییر میدهند و تو را به جایی میرسانند که در نهایت ان را یک"اتفاق" "قسمت" "سرونوشت" یا مثل دخترک داستان "تصمیم زندگی" میخوانی

    نشان داد که نا امیدی همان پرتگاه حیاتی و حساس به هنگام رسیدن به انتهای مسیر است،همان جایی که یا از ان به پایین سقوط میکنی یا اندک کورسوی امیدی پیدا میکنی و به ان چنگ میزنی

    چند وقت پیش توییتی با این مضمون خواندم:روزه گرفتن از طرف مادرم بر من اجبار شده بود(بخوانید بی فکر و تعقل به ان عمل میکردم)بعد از جدا شدن از خانواده تصمیم گرفتم روزه نگیرم و چند ساعت گشنگی و تشنگی نکشم(بخوانید سختی عمل مرا به سمت انجام ندادنش سوق داد،من به دنبال علت نبودم،من نظر دادم و نظرم بر بیهوده بودن بود)در ابتدا کمی عذاب وجدان داشتم(بخوانید حرکت در مسیری بر خلاف معنویت یعنی قانونی که چه بخواهی چه نخواهی در تمام انسان ها نهادینه شده است با سرزنش ندای درونی همراه است)اما بعد از مدتی شرایط اوکی شد(بخوانید نادیده گرفتن ندای درونی موجب قطع شدن ان میشود،او گم نشده و از بین نرفته،فقط همان جا در روحتان نشسته و دیگر چیزی نمیگوید) و حالا مدت هاست که بدون عذاب روزه نمیگیرم(بخوانید زمانی که ندای درونیتان خاموش شد،ان عمل برایتان اسان میشود و تبدیل به عادت میگردد)

    در مورد فاحشه ی داستان هم همین اتفاق رخ داد،او بارها بارها ندای درونیش که اورا به پاکی و تلاش برای رسیدن به رویای زندگیش سوق میداد نادیده گرفت

    در هر پیچ و خمی که سر راه رسیدن به رویایش بود دچار ناامیدی شد و به جای سرسختی و لجاجت در مسیر مدام راهش را عوض کرد به طوری که در انتهای داستان انقدر کج شده بود که هیچ شباهتی به مسیر اولیه نداشت

    مهم ترین نکته ای که در ماریا وجود داشت این بود که نمیدانست میخواهد به کجا برسد،هیچ هدفی در زندگیش نداشت،این قضیه در ابتدا پشت خیال پردازی هایش در مورد ازدواج قایم میشد اما بارها دیدیم که در طول داستان اهداف گوناگونی با جهت گیری های متفاوت برای خودش انتخاب میکرد در جایی میخواست راهبه شود،جایی تحصیلات عالیه هدف بود،جای دیگر در پارچه فروشی کار میکرد بعد  میخواست بازیگر شود و بعد به سمت مدلینگ حرکت کرد

    این درحالی بود که در انتهای داستان میدیدم که او هیچ هدفی خاصی ندارد وقتی میگفت من چیزی را به دست نیاورده ام که از دست بدهم

    از طرفی پول را در حالتی و در هر جایی هدف اصلی قرار میداد و عبارت "هدف وسیله رو توجیه میکنه" رو ادا میکرد

    هیچ چیزی به جز ظاهر(مشتمل بر چهره و اندام) رو ارزش تلقی نمیکرد و یا بهتر است بگویم معتقد بود انها هستند اما مهم نیستند،تا جایی که وقتی زمانش رسید بین انها و پول که هدفش بود انتخاب کند،دیدیم که شان،شرافت و عزت نفس را قربانی کرد

    یا جایی که زندگی در دنیای دخترانی که زشت هستند را تحمل ناپذیر خطاب میکرد (یعنی جایی که ارزش های او نادیده گرفته شده اند و یا اصلا وجود ندارند)

    در کل میتونم بگم که کتاب جالبی بود،هر چند عبارات و جملات پر مغز زیادی نداشت اما خوب بود

    میتوانم بگویم که مشاهده در همه ی ما "هم قدیس و هم فاحشه" وجود دارد و این ما هستیم که تصمیم میگیرم کدام را پر و بال دهیم و بزرگش کنیم و کدام را نادیده بگیریم و به عقب برانیم

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • اینکه کسی در پروفایل شخصی اش مینویسد اگر منو میشناسی فالو نکن یعنی یک فاجعه در زندگی شخصی اش

    این عبارت مساوی ان است که من در زندگی ام و مقابل تمام اشخاصی که مرا به نحوی میشناسند تظاهر میکنم یا به عبارتی نقش بازی میکنم

    چرا ما باید به حالتی برسیم که در ان مقابل هر شخصی خودمان نباشیم،چرا باید از اینکه خودمان باشیم احساس شرم کنیم؟!

    اولین احتمال این است که فرد میداند راه درست را نمیرود و از اینکه این خطا رفتنش به چشم بیاید میترسد چرا که همیشه یک راه درست وجود دارد و هزاران راه غلط

    البته در این شکی نیست که راه و وسیله ی هر شخص برای رسیدن به راه درست فرق میکند و این نقض یکتایی راه درست نیست بگذار مثال بزنم،مثلا شخصی میداند مودب بودن صفت خوبیست اما تصمیم میگیرد بی ادب باشد(چراش رو نمیدانم!)این فرد راه غلط را انتخاب کرده بنابراین در مقابل اطرافیان تظاهر به عمل خوب میکند اما محض اینکه در خلوت قرار میگیرد و جایی که حدی برایش نباشد مثل دنیای مجازی،از ان حالت قفل بیرون می اید

    از طرفی چنین افرادی که بارها نقش بازی کردن را امتحان کرده و به اجرا در اورده اند،ایا قابل اعتمادند؟!ایا گمان میکنند فریاد زدن خصوصیت بازیگر بودنشان کار خوبیست؟!خیر!

    ایا برایشان جلب مخاطب میکند؟بله

    چرا؟

    چون این افراد تعدادشان زیاد است و اگر کمی همذات پنداری داشته باشند حتما مخاطب کسی همانند خودشان خواهند شد!

    احتمال دوم انکه این فرد راه درست اما متفاوت با اطرافیانش را انتخاب کرده که 2 فرضیه میتواند انرا رد کند:

    1)چرا از متفاوت بودن خود میترسد؟چرا شرم میکند؟

    2)اگر این متفاوت بودن به اطرافیان اجباری مثل خانواده محدود نمیشود پس چرا دوستانی با خصوصیت ضد خود انتخاب میکند؟!ایا این نقض درست بودن راهش نیست؟
    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • حقیقت این است که بله درسته،پول یکی از فاکتورهای اساسی زندگیست اما "فقط" و "اصلی" نیست

    چندوقت پیش ها جمله ای خواندم که فیواستار شده بود،با این مضمون که پولداری شاید خوشبختی نیاورد اما بی پولی قطعا بدبختی خواهد اورد

    اما این دیدگاه فرد است که خوشبختی را چی تعریف میکند...گاهی خوشبختی یعنی موفقیت های کوچک ولی ممتد...مثلا گرفتن تاکسی به محض رسیدن به سر کوچه

    گاهی حوضه اش بزرگتر و اساسی تر میشود مثلا گرفتن ترفیع رتبه از رییس

    برای تعریف خوشبختی باید بدانیم هدف فرد از زندگی کردن چیست؟!اگر کسی در زندگیش تنها هدفش پول باشد و هر نفسی که فرو میرود و بالا میاید برای به دست اوردن پول باشد قطعا با بی پولی بدبخت خواهد شد

    اگر کسی هدف زندگیش خوشحالی درونی باشد،همان کاریی را میکند که خوشحالش میکند پس انرا به نحو احسن انجام میدهد،برایش به درستی وقت میگذارد،زندگیش سراسر از خوشبینی و شادی خواهد شد...چون از خودش راضیست بنابراین رفتارش با دیگران نیز بهتر خواهد شد،نتیجه انکه بهتر کار خواهد کرد،پیشرفت میکند و هرگز در ان وضعیت کم پولی باقی نمی ماند

    من میتوانم نمونه های بسیاری نشانتان دهم که چطور فردی خودش را از فقر به ثروت رسانده و یا ثروتش را به فقر مبدل کرده و بعد نگاه کنیم و بببینیم که در شروع فرایند کسب پول برای شخص اول و  از دست دادن پول برای شخص دوم،انها چه احساسی درباره خود داشته اند

    هرگز نمیتوانید شخص اول را بیابید در حالیکه که بگوید:من بی پول بودم،بدبخت بودم،ناراحت بودم برعکس انها میگویند:من انزمان وضع مالی خوبی نداشتم اما خانواده یا دوستان خوبی داشتم،شغلی داشتم که از ان لذت میبردم،کاری را انجام میدادم که دوستش داشتم،مدتها پای کار بودم بی انکه متوجه گذشت زمان شوم،یک روز شانس به من رو کرد و  پروژه ای به دستم امد که انرا به نحو احسن تمام کردم،رییسم برای تشکر به من یک هفته مرخصی داد...من پول کمی داشتم و از یک هفته مرخصی برای رفتن به یک جای ارزان قیمت در حاشیه شهر استفاده کردم...وقتی از مرخصی برگشتم حقوقم دو برابر شده بود

    هیچکدام از این اتفاقات تصادفی و بی دلیل نیستند انها فقط نتیجه نهایی یک روند هستند که خودمان اغاز کرده ایم...اینکه کسی بخواهد شاد باشد یا نباشد انتخاب خود فرد است و همان است که کیفیت زندگی فرد را رقم میزند و همان است که باعث میشود افراد با کیفیت های متفاوت زندگی در جامعه یافت شوند

    واقعیت این است که اگر شما نتوانید در حالت بی پولی شاد باشید و مثبت بمانید باید بدانید که پول نیز شمارا خوشحال نخواهد کرد

    کافیست تصور کنیم چنین ادمی وقتی به پول میرسد چه عکس العملی نشان میدهد،از انجایی که حریص است میداند پول زیادش هم کم است پس شروع به ذخیره ان میکند،از ترس تمام شدنش از بسیاری از مخارج غیر ضروری میگذرد و حتی اگر پولی خرج کند با عذاب وجدان خواهد بود چون هر یک هزار تومن از دست رفته را یک قدم به سوی بدبختی میداند

    حال برمیگردیم به همان شخص دوم که فرایند از دست دادن پول برایش اغاز شده...او با شکست در یک تجارت یا یک رقابت حجم عظیمی از پولش را از دست داده،اون خود را در حال بدبختی میبیند و احساس ناخوشایندی میکند،نتیجه اینکه کمتر کار میکند و کمتر با خانواده و دوستان ارتباط برقرار میکند

    او تبدیل به فردی مضطرب و پرخاشجو میشود که ناشی از این است که فکر میکند ان پول از دست دادن اورا بدبخت کرده...او نمیخواهد تصور کند که ممکن در یک معامله پول هنگفتی به دست اورد که نه تنها ضررش را جبران کند بلکه سودی هم برایش داشته باشد،او پذیرفته است که بی پولی برابر با بدختیست

    نتیجه انکه او هر روز از دیروز فقیر تر خواهد شد،اطرافیانش را از دست خواهد داد و به بیماری های جسمی و روحی مبتلا خواهد شد اگر از چنین فردی بپرسید چه شد که اینطور شد میگوید:

    گوش کن،شاید پول داشتن خوشبختی نیاورد اما بی پولی قطعا  بدبختی خواهد اورد!!!!

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • به نظر من چهره ی افراد بسیار نسبی است...هر چه قدر هم که سعی کنی،نمیتوانی بگویی کسی زیباترین و یا زشت ترین فرد در دنیاست چون اولا از او زیباتر و زشت پیدا خواهی کرد و دوما کیفیت نگاه تو با نگاه دیگری فرق میکند،به این معنا که چشمان تو انچه را میبیند که میخواهی ببینی نه انچه را که واقعا هست

    به طور مثال ممکن است ذهن تو با دیدن چهره ی فردی بین او و چهره ی مادرت ارتباط برقرار کند و ان چهره به چشم تو خوش بیاید در حالیکه فردی دیگر ان را معمولی یا حتی زشت بداند

    میدانی چه زمانی یک چهره برای معمولی مینماید!؟

    به نظرم این برای ان زمانیست که ما قبلا چهره ای همانند ان ندیده ایم و بنابراین هیچ احساسی در مقابل ان نداریم...دیده شده که اگر با ان فرد ارتباط بگیریم،به سرعت ان چهره برای چشمانمان کیفیت میگیرد و از حالت عادی بودن در میاید

    چیزاهایی که گفتم توجیه کننده ی ان نکته نیز هست که یک نفر به چشم ما خوش است چون قلبش و احساساتش و افکار زیبایش در چهره اش منعکس میشوند و خوشا چنین خوش بودنی که هرگز زایل شدنی نیست و نیاز به بزک و دوزک هم ندارد!

    آخرین ویرایش: جمعه 15 تیر 1397 06:05 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • از ابان ماه سال گذشته تا الان که مینویسم تقریبا 8 ماه گذشته است،چه بر سر من در این 8 ماه امده که نه تنها شیوه ی نوشتنم عوض شده بلکه مطالبی که قبلا نوشته ام را مسخره و کودکانه یافتم؟
    در هر صورت گردش ایام بار سنگین تجربه را روی دوشم گذاشته و به همین خاطر است که تعدادی از پست هایی که قبلا نوشتم و بسیار بی محتوا بود را پاک کردم  تا هم به خوانندگان وبلاگ احترام گذاشته باشم و هم خودم از خواندنشان دچار انزجار نشوم 
    نا گفته نماند که تعدادی هم به عنوان یادگاری ماندند
    در تصمیم جدیدم برای وبلاگ نویسی بسیار شلخته و پراکنده خواهم نوشت،هدفم نوشتن افکاریست که گه گاه سراغم میاید و تا به یک جمع بندی درست و حسابی نرسد از دستشان رهایی نمیابم
    همچنین میخواهم نظراتم در مورد کتابهایی که خوانده ام و چیزهایی که از ان یاد گرفته ام هم بنویسم 
    نظراتم در مورد موجودات پیچیده ای به نام انسان که دیگر جای خود را دارد..!
    آخرین ویرایش: جمعه 15 تیر 1397 06:02 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • امروز وقتی داشتم برای سومین بار کتاب سه شنبه ها با موری رو میخوندم به جاییش رسیدم ک در مورد فراموشی بعد از مرگ نوشته بود
    در جایی از کتاب ذکر شده بود که:
    "مرگ پایان زندگیست نه رابطه ها "
    و منو به این فکر فرو برد ک  بعدا ازدواج کنم و بعد همسرم بمیره و من هر پنجشنبه برم سر قبرش و دور تا دورش رو گل کاری کنم و باهاش صبحت کنم بعدش کلی غصه خوردم و نشستم گریه کردم
    ینی حتی فکر کردن به مرگ شوهر نداشتم هم منو به گریه وامیداره و تعجم از کسانی که به فاصله ی کمی از مرگ همسرشون ازدواج میکنن..انگار پایان رابطه بوده نه زندگی!


    آخرین ویرایش: یکشنبه 9 مهر 1396 03:42 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • ღ دخترک ღ درونم ツ دوشنبه 20 شهریور 1396 09:29 ب.ظ نظرات ()
    قوانینی که روشون تمرکز شده و به صورت عادت دراومده به رنگ سیاه درمیان
    پ.ن:لیستا بد هارو ننوشتم چون مزخرفه ..عادت بد پیدا کردی خوبشو پیدا کن و اینجا اضافه کن

    قوانین ماشینا:

    1-اگه بخوای با ماشینا مسابقه بدی فقط در یه صورت موفق میشی اونم وقتیه که تو هم ماشین بشی(مثل اونا عمل کنی)

    2_ماشینا وقتی میگن کاری رو انجام میدن حتما انجامش میدن...هیچ استثنایی در کار نیس...فقط مرگ میتونه جلوی ماشینا رو بگیره

    3_ماشینا توی زندگیشون نظم دارن اونا دقیق میدونن تو حدودای چ ساعتی دارن چ کاری انجام میدن

    4_ماشینا همیشه میدونن کجا هستن و کجا دارن میرن...اونا خوب میدونن برای رسیدن به مقصد چی لازم دارن

    5_ماشینا براشون راضی کردن همه مهم نیس...اونا در خودشون فرد ایده الی میبینن و برای راضی کردن اون تلاش میکنن

    6_ماشینا عقایدشون رو با تحقیق بدست میارن و بعد از اون بهش ایمان میارن..ماشینا شدیدا به خودشون و عقایدشون ایمان دارن..عقاید بقیه برای خودشون محترمه

    7-ماشینا وقتشون رو با بحث کردن با دیگران تلف نمیکنن چون تنها چیزی که اهمیت داره عقاید یه ماشینه

    8_ماشینا در لحظه بهترین خودشون هستن...شاید ناراحت باشن اما بهترین ناراحت درسخونن شاید تمرکز نداشته باشن اما بهترین تمرکز نداره درسخونن...ماشینا در هر لحظه بهترین خودشون نه لزوما بهترین دنیا...نه لزوما بهترین کسی که میشه بود!

    9_ماشینا برای رسیدن به رویاشون میجنگن..اونا هر راهی رو امتحان میکنن هر مسیری رو ازمایش میکنن و بعد اگه جواب داد بارها و بارها تکرار میکنن

    10_ماشینا نه به خودشون و نه به کس دیگه دروغ نمیگن..یه ماشین هم نقاط قوتشو میدونه و هم نقطه ضعفشو..میپذیره و تغییرشون میده

    11_یه ماشین درباره ی شرایطش غر نمیزنه...یه ماشین زندگیشو میسازه اون کاری به محیط اطرافش نداره

    12_یه ماشین از بیشتر فرصت هاش استفاده میکنه..هدف توی تک تک لحظه های یه ماشین حتی راه رفتن و حرف زدنش جاریه

    13_ماشینا ریسک پذیرن اونا از شکست نمیترسن اما خوب میدونن که یه سر مسابقه برای شکسته..اصل اینه که ماشینا برای بردن میجنگن نه برای باختن

    14_یه ماشین اعتماد به نفس داره..اون میدونه حتی اگه الان سوار گاریه چون گاری بهترین ماشین دنیاس حالا کاری نداره که شما بهش اعتقاد دارین یا نه!؟اون هر کاری که انجام میده بهترین کاره ...اگه ایده ی بهتری داری بررسی میشه اما قول نمیدیم که ماشین راهشو عوض کنه!

    15_یه ماشین برای شکستش فقط یه روز عزاداری میکنه و بعدش برای جبرانش برنامه ریزی میکنه..تمرکز روی جبرانه نه شکست

    16_یه ماشین خودشو با خودش مقایسه میکنه نه کس دیگه..اون هر لحظه و هر روز باید از روز قبل بهتر باشه..این یه قانونه

    17_یه ماشین اولین کاری که انجام سخت ترین کاره...این کار همونیه که بیشترین تاثیر رو روی زندگیش داره

    18_ماشینا کاراشونو به تعویق نمیندازن

    19_ماشینا انرژیشونو تنظیم میکنن...کار هایی که انرژی زیادی میخواد حذف میشه:مثل خود ارضایی،موبایل،لب تاب،تلویزیون،عاشق شدن

    20_ماشینا بیش از حد نمیخوابن

    21_ماشینا بیش از حد نمیخورن

    22_ماشینا تصمیماتشون قاطعه

    23_ماشینا "باید" دارن نه "شاید"

    24_ماشینا شبا مسواک میزنن چون وقت دندون پزشکی ندارن

     
    آخرین ویرایش: پنجشنبه 23 شهریور 1396 12:23 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • هرگاه به خداوند توكل می كنید، از ابتدا تا انتها سپاسگزار باشید و از هر آنچه برای شما اتفاق می‌افتد و پیش می‌آید ـ كه جز خواست خداوند نیست ـ راضی و خشنود باشید؛ مگر نمی‌دانید كه بعد از واگذاری كارتان به او، خداوند بهترین كار را برایتان انجام داده حتی اگر تشخیص ندهید و نبینید اما قطعاً با گذشت زمان متوجه خواهید شد.

    استاد ایلیا «میم

    آخرین ویرایش: شنبه 14 مرداد 1396 03:42 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • ღ دخترک ღ درونم ツ سه شنبه 10 مرداد 1396 01:06 ق.ظ نظرات ()

    وقتی حوصله ندارم که نود درصد مواقع رو شامل میشه..دلم میخواد تنها صدایی که میشنوم صدای قار قار پنکه باشه که سعی میکنه هوای مرده و مرطوب اتاق رو جا به جا کنه و نه هیچ چیز دیگه..!

    با وجود تلاشش بعضی اوقات دچار تنگی نفس میشم و احساس میکنم شدیدا به هوای تازه نیاز دارم که قورتش بدم و وارد ریه هام کنم

    دهنم مزه ی سوخته ی کف کیک رو نگه داشته...انگار اونم در تلاشه منو در حالتی که دوس دارم نگه داره

    یعنی درست توقف در زمان...!

    یعنی احساسی که الان دارم ترس از گذشته و ترس از اینده به طور همزمان و برای کسی قابل درک نیست!

    دلم میخواد با کسی حرف بزنم که اینجا و توی دنیای من نیست...بارها پیام رو شروع میکنم ولی وقتی یادم میاد که کسی نسبت به اندوهی که توی سینه دارم و بار سنگینی که روی دوشمه توجهی نداره و حتی علاقه نداره صدای خرد شدن استخوان هامو زیرش بشنوه...ترجیح میدم پیاممو پاک کنم و خفه شم!

    بزار واقعا براشون شادی باشم!

    یعنی کسی ک همیشه شاده و تمام!

     تنها احساسی ک دارم نمناکی عرقیست که زیر بغلم باریده و از ترس خشک شدنش و مور مور شدنم به دنبالش نمیتونم دستمو بلند کنم!

    با اینکه علاقه ی وافری به نوشتن داشتم و دارم هیچ چیزی به ذهنم نمیرسه..تمام فعالیت های زندگیمو متوقف کردم و منتظرم!

    درست مثل اینکه زمان متوقف شده..!

    دلتنگ هم هستم...جایی خوندم زمانی از رحمت الهی ناامید میشوید که خدا از شما نا امید شده باشد...

    و این تنها دارایی من بود که دیگه خیلی وقته که نیست...!

    احتمالا هست اما ترجیح میدهد ساکت باشد و مرا تماشا کند...!

    این روزا بیشتر از اینکه دوستش داشته باشم از او میترسم...!

    انگار ترسم فقط مربوط به زمان نیست و در عمق وجودم رخنه کرده..!

    جایی دیگه خوندم که عشق بالاتر از همه چیز است و بر همه پیروز میشود

    قبول کن که هر انسان گوشه گیر و منزوی جمعی در اطراف خود دارد که انگار به زبانی دیگر صحبت میکنند و در جایی دیگر زندگی...!

    دنیایش همان اتاق گرم و نمدار میشود که پنکه ای با قار قار خود سکوتش را میشکند و هوای مرده را از سویی به سوی دیگر میفرستد..!

    نفس هایش فقط در پی یافتن هوایی تازه از هم پیشی میگیرند و بدن برای خنک کردن روح گداخته اش شبنم هایش را روی پوستی زمخت به جا میگذارد و صد افسوس که نه تنها از گرمای اتش کم نمیکنند بلکه بر افروختگی و سوزندگیش میافزایند!

    و هیچ جوابی برای پرسش هایت وجود ندارد!و همین چراها و چگونه های بی جواب هستند که تبدیل به هیزم میشوند!

    خسته نیستم اما هر روز گوشه گیر تر و بی حوصله تر میشم...کلمات به زور از دهانم به بیرون میپرند و زخم ها به راحتی روی قلبم مینشینند!

    دیگران پچ پچ میکنند و میگویند حالا به دیگران چه بگویم ..نکند از شرم اب شوم و به زمین فرو روم ؟!نکند یک شب اظطراب با طنابی دور گلویم بپیچد و خفه ام کند!؟

    و بعد همه ی پچ پچ ها قطع میشنوند و لبخندی تلخ تحویلت میدهند که اخر زندگی که نیست! از راه دیگری برو!

    البته همه میدانند درست اخر زندگی همین جاست!

    شکست تلخی که همه را درگیر میکند و تویی که باید خودتو متقاعد کنی که ایا میخوای ادامه بدی یا برای تمام شدن پچ پچ ها هم که شده مسیری رو انتخاب کنی


    آخرین ویرایش: سه شنبه 18 مهر 1396 11:47 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • ღ دخترک ღ درونم ツ پنجشنبه 5 مرداد 1396 03:32 ب.ظ نظرات ()
    چند روزی هست ک میخوام اتاقمو تغییر دکوراسیون بدم..گذاشتن تختم زیر پنجره اصلا فکر خوبی نیس...چون مجبورم هر روز صبح سر ساعت 9 حجم اعظمی از گرمارو تحمل کنم(تابستون)
    و در زمستون شبا حجم اعظمی از سرما(چون از زیر پنجره باد میاد)
    خلاصه ک اصلا فکر خوبی نیس و باید عوضش کنم ولی خو نیازمند یه تغییر اساسیه...کلی از وسایلو باید جا به جا کنم


    یه چرخی توی نت زدم ببینم میتونم چند تا ایده ی جدید و خوب پیدا کنم یا نه!؟
    برو به ادامه ی مطلب :)
    آخرین ویرایش: پنجشنبه 5 مرداد 1396 05:53 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • دیروز با مینا رفته بودیم تهران
    البته قرار نبود من برم و یهویی شد گرچه فکر میکنم هم لازم بود و هم خوب!
    یه مقدار دیدم عوض شد..شایدم بیشتر از یه مقدار !
    باید اونجا میبودی میهن حسابی مچاله شده بودم....بدجوری احساس ضعف و بی ارزشی میکردم!
    تکلیفم از هیچ طرفی با خودم معلوم نیس!وقتی مدل  هارو میدیدم نه میتونستم بگم من مثه اونا خوشگلم ن میتونستم بگم من ادم مومنیم و نه میتونستم بگم من تحصیل کرده ام!
    نمیدونم اوضاع خیلی قاراش میشی بود!
    و بگم که اگه منم به مدت 6 سال قرار بود بین این مردم میموندم و باهاشون زندگی میکردم قطعا بعد 6 سال کسی برمیگشت قم که اصلا شباهتی با پریسای قبلی نداشت(همون موقع هم داشتم تحریک میشدم که شالمو عقب تر بکشم )
    این بود که تصمیم گرفتم هروقت که برگشتم که تصمیم قطعی درمورد زندگیم و عقایدم بگیرم و همه چیو به محیط واگذار نکنم!
    درواقع مدل ها الان از من باارزش ترن..اونا راهشون و طریق رفتارشون رو انتخاب کردن!اونا قاطعانه تصمیم رو گرفتن و جوری زندگی میکنن که دوست دارن....
    واقعیت اینه که منم به جایی رسیدم که از خودم بپرسم قراره برای بقیه زندگیم چ مسیری رو پیش بگیرم!
    امروز یه سری به فلسفه نماز زدم...فکر میکنم چیزی هست که من قبلا بدون هیچ فکری انجامش میدادم و حالا بارم یه سوال پیش اوده اگه نخونم چی میشه؟
    نخوندنش منو به هدفم نمیرسونه؟
    یا اینکه ایا تضمین کننده ی من برای رسیدن به هدفم هس؟
    اصلا چرا باید نماز بخونم؟
    خب یکی از خوبی های نماز این بود که در اوج کارا هم لحظه ای منو از تمام محیط اطرافم جدا میکرد و باعث میشد تمام حواسم به افریدگارم باشه و با تمام وجودم باهاش حرف بزنم و صداشو از قلبم بشنوم
    حالا اما به شدت بی میل شدم..قبل کنکور برای اینکه عرق نکنم تصمیم گرفتم نماز نخونم و بزارم برای بعد ..حالا کنکور رو دادم و شاید اونجوری که من میخواستم نبوده،این سوالا بارم پیش اومده!
    اصلا سوال دارم که چرا خدا باید تمام تلاش های منو با کلمه ی حکمتش اینه نقش بر اب کنه
    اینجوری هیچ اطمینانی پیدا نمیکنم که هر تلاشی که انجام میدم به سرانجام میرسه!
    شاید حرفای منو سطحی و احمقانه تصور کنی و واقعا به جایی رسیدم که جوابی برای این سوالام ندارم
    ببین چ جمله ای پیدا کردم:
    امام علی(ع):
    مؤمن، بنای دین خود را بر اساس رأی و نظر شخصی نمی گذارد؛ بلکه بر آنچه از پروردگارش رسیده، بنیان می نهد.
    من واقعا گیج شدم بالاخره باید تفکر کرد یا نه! و یا اینکه چطور میشه چیزی رو بدون تفکر پذیرفت؟!
    اما در نهایت باز باید دانست که هر چند نماز دارای بركات و ثمرات بسیاری نظیر به یاد خدا افتادن، آرامش، دوری از غفلت ها و زشتی ها و.. . است اما اگر در مورد خاصی چنین نتیجه و ثمره ای حاصل نشد یا بدون نماز هم برخی از این ثمرات برای ما حاصل بود، نمی توان نماز را به كنار گذاشت و آن را بی فائده دانست زیرا عین مخالفت با دستور خداوند و ضد تسلیم و عبودیت كه حقیقت بندگی است می باشد
    باید بیشتر تحقیق کنم ولی خودم تمایلم به اینه که نماز رو بخونم..واقعیتش دلم خیلی برای خدای مهربون بچگیام تنگ شده!
    خدایا من همون ادمم
    منو با حکمتت ازمایش نکن
    و
    به سمت خودت هدایتم کن
    دوست دارم
    آمین!
    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • ღ دخترک ღ درونم ツ سه شنبه 26 بهمن 1395 11:22 ب.ظ نظرات ()
    امروز انقدر اعصابم خرد شد که تصمیم گرفتم اینجارو بسازم
    حرفام توی سینه ام قلمبه شدن
    هیشکی ام نی باهاش بحرفم
    حالا این واس دل من
    تو خواستی بخونش
    شاید توی دل تو هم رف ! والاع :)

    آخرین ویرایش: دوشنبه 26 تیر 1396 01:58 ب.ظ
    ارسال دیدگاه