ღ دخترک ღ درونم ツ سه شنبه 10 مرداد 1396 12:06 ق.ظ نظرات ()

وقتی حوصله ندارم که نود درصد مواقع رو شامل میشه..دلم میخواد تنها صدایی که میشنوم صدای قار قار پنکه باشه که سعی میکنه هوای مرده و مرطوب اتاق رو جا به جا کنه و نه هیچ چیز دیگه..!

با وجود تلاشش بعضی اوقات دچار تنگی نفس میشم و احساس میکنم شدیدا به هوای تازه نیاز دارم که قورتش بدم و وارد ریه هام کنم

دهنم مزه ی سوخته ی کف کیک رو نگه داشته...انگار اونم در تلاشه منو در حالتی که دوس دارم نگه داره

یعنی درست توقف در زمان...!

یعنی احساسی که الان دارم ترس از گذشته و ترس از اینده به طور همزمان و برای کسی قابل درک نیست!

دلم میخواد با کسی حرف بزنم که اینجا و توی دنیای من نیست...بارها پیام رو شروع میکنم ولی وقتی یادم میاد که کسی نسبت به اندوهی که توی سینه دارم و بار سنگینی که روی دوشمه توجهی نداره و حتی علاقه نداره صدای خرد شدن استخوان هامو زیرش بشنوه...ترجیح میدم پیاممو پاک کنم و خفه شم!

بزار واقعا براشون شادی باشم!

یعنی کسی ک همیشه شاده و تمام!

 تنها احساسی ک دارم نمناکی عرقیست که زیر بغلم باریده و از ترس خشک شدنش و مور مور شدنم به دنبالش نمیتونم دستمو بلند کنم!

با اینکه علاقه ی وافری به نوشتن داشتم و دارم هیچ چیزی به ذهنم نمیرسه..تمام فعالیت های زندگیمو متوقف کردم و منتظرم!

درست مثل اینکه زمان متوقف شده..!

دلتنگ هم هستم...جایی خوندم زمانی از رحمت الهی ناامید میشوید که خدا از شما نا امید شده باشد...

و این تنها دارایی من بود که دیگه خیلی وقته که نیست...!

احتمالا هست اما ترجیح میدهد ساکت باشد و مرا تماشا کند...!

این روزا بیشتر از اینکه دوستش داشته باشم از او میترسم...!

انگار ترسم فقط مربوط به زمان نیست و در عمق وجودم رخنه کرده..!

جایی دیگه خوندم که عشق بالاتر از همه چیز است و بر همه پیروز میشود

قبول کن که هر انسان گوشه گیر و منزوی جمعی در اطراف خود دارد که انگار به زبانی دیگر صحبت میکنند و در جایی دیگر زندگی...!

دنیایش همان اتاق گرم و نمدار میشود که پنکه ای با قار قار خود سکوتش را میشکند و هوای مرده را از سویی به سوی دیگر میفرستد..!

نفس هایش فقط در پی یافتن هوایی تازه از هم پیشی میگیرند و بدن برای خنک کردن روح گداخته اش شبنم هایش را روی پوستی زمخت به جا میگذارد و صد افسوس که نه تنها از گرمای اتش کم نمیکنند بلکه بر افروختگی و سوزندگیش میافزایند!

و هیچ جوابی برای پرسش هایت وجود ندارد!و همین چراها و چگونه های بی جواب هستند که تبدیل به هیزم میشوند!

خسته نیستم اما هر روز گوشه گیر تر و بی حوصله تر میشم...کلمات به زور از دهانم به بیرون میپرند و زخم ها به راحتی روی قلبم مینشینند!

دیگران پچ پچ میکنند و میگویند حالا به دیگران چه بگویم ..نکند از شرم اب شوم و به زمین فرو روم ؟!نکند یک شب اظطراب با طنابی دور گلویم بپیچد و خفه ام کند!؟

و بعد همه ی پچ پچ ها قطع میشنوند و لبخندی تلخ تحویلت میدهند که اخر زندگی که نیست! از راه دیگری برو!

البته همه میدانند درست اخر زندگی همین جاست!

شکست تلخی که همه را درگیر میکند و تویی که باید خودتو متقاعد کنی که ایا میخوای ادامه بدی یا برای تمام شدن پچ پچ ها هم که شده مسیری رو انتخاب کنی