امروز وقتی داشتم برای سومین بار کتاب سه شنبه ها با موری رو میخوندم به جاییش رسیدم ک در مورد فراموشی بعد از مرگ نوشته بود
در جایی از کتاب ذکر شده بود که:
"مرگ پایان زندگیست نه رابطه ها "
و منو به این فکر فرو برد ک  بعدا ازدواج کنم و بعد همسرم بمیره و من هر پنجشنبه برم سر قبرش و دور تا دورش رو گل کاری کنم و باهاش صبحت کنم بعدش کلی غصه خوردم و نشستم گریه کردم
ینی حتی فکر کردن به مرگ شوهر نداشتم هم منو به گریه وامیداره و تعجم از کسانی که به فاصله ی کمی از مرگ همسرشون ازدواج میکنن..انگار پایان رابطه بوده نه زندگی!