کتاب 11 دقیقه از پائولو خیلی خوب نشون داد که انجام دادن یکسری از رفتار ها که ممکن است در زمان حال به نظر خطایی جزیی باشد و بی اهمیت تلقی شود در بلند مدت اهسته اما پیوسته راه زندگی را تغییر میدهند و تو را به جایی میرسانند که در نهایت ان را یک"اتفاق" "قسمت" "سرونوشت" یا مثل دخترک داستان "تصمیم زندگی" میخوانی

نشان داد که نا امیدی همان پرتگاه حیاتی و حساس به هنگام رسیدن به انتهای مسیر است،همان جایی که یا از ان به پایین سقوط میکنی یا اندک کورسوی امیدی پیدا میکنی و به ان چنگ میزنی

چند وقت پیش توییتی با این مضمون خواندم:روزه گرفتن از طرف مادرم بر من اجبار شده بود(بخوانید بی فکر و تعقل به ان عمل میکردم)بعد از جدا شدن از خانواده تصمیم گرفتم روزه نگیرم و چند ساعت گشنگی و تشنگی نکشم(بخوانید سختی عمل مرا به سمت انجام ندادنش سوق داد،من به دنبال علت نبودم،من نظر دادم و نظرم بر بیهوده بودن بود)در ابتدا کمی عذاب وجدان داشتم(بخوانید حرکت در مسیری بر خلاف معنویت یعنی قانونی که چه بخواهی چه نخواهی در تمام انسان ها نهادینه شده است با سرزنش ندای درونی همراه است)اما بعد از مدتی شرایط اوکی شد(بخوانید نادیده گرفتن ندای درونی موجب قطع شدن ان میشود،او گم نشده و از بین نرفته،فقط همان جا در روحتان نشسته و دیگر چیزی نمیگوید) و حالا مدت هاست که بدون عذاب روزه نمیگیرم(بخوانید زمانی که ندای درونیتان خاموش شد،ان عمل برایتان اسان میشود و تبدیل به عادت میگردد)

در مورد فاحشه ی داستان هم همین اتفاق رخ داد،او بارها بارها ندای درونیش که اورا به پاکی و تلاش برای رسیدن به رویای زندگیش سوق میداد نادیده گرفت

در هر پیچ و خمی که سر راه رسیدن به رویایش بود دچار ناامیدی شد و به جای سرسختی و لجاجت در مسیر مدام راهش را عوض کرد به طوری که در انتهای داستان انقدر کج شده بود که هیچ شباهتی به مسیر اولیه نداشت

مهم ترین نکته ای که در ماریا وجود داشت این بود که نمیدانست میخواهد به کجا برسد،هیچ هدفی در زندگیش نداشت،این قضیه در ابتدا پشت خیال پردازی هایش در مورد ازدواج قایم میشد اما بارها دیدیم که در طول داستان اهداف گوناگونی با جهت گیری های متفاوت برای خودش انتخاب میکرد در جایی میخواست راهبه شود،جایی تحصیلات عالیه هدف بود،جای دیگر در پارچه فروشی کار میکرد بعد  میخواست بازیگر شود و بعد به سمت مدلینگ حرکت کرد

این درحالی بود که در انتهای داستان میدیدم که او هیچ هدفی خاصی ندارد وقتی میگفت من چیزی را به دست نیاورده ام که از دست بدهم

از طرفی پول را در حالتی و در هر جایی هدف اصلی قرار میداد و عبارت "هدف وسیله رو توجیه میکنه" رو ادا میکرد

هیچ چیزی به جز ظاهر(مشتمل بر چهره و اندام) رو ارزش تلقی نمیکرد و یا بهتر است بگویم معتقد بود انها هستند اما مهم نیستند،تا جایی که وقتی زمانش رسید بین انها و پول که هدفش بود انتخاب کند،دیدیم که شان،شرافت و عزت نفس را قربانی کرد

یا جایی که زندگی در دنیای دخترانی که زشت هستند را تحمل ناپذیر خطاب میکرد (یعنی جایی که ارزش های او نادیده گرفته شده اند و یا اصلا وجود ندارند)

در کل میتونم بگم که کتاب جالبی بود،هر چند عبارات و جملات پر مغز زیادی نداشت اما خوب بود

میتوانم بگویم که مشاهده در همه ی ما "هم قدیس و هم فاحشه" وجود دارد و این ما هستیم که تصمیم میگیرم کدام را پر و بال دهیم و بزرگش کنیم و کدام را نادیده بگیریم و به عقب برانیم